تبليغاتX
ابر و باد و مهتاب

در خماری سبک مه.غرق در بهت لحظه ها می شوم

و سنگینی هیچ زمانی روحم را نمی خراشد

ترنم طبیعت با موسیقی احساسم هم نوا می شوند

و زمین با چرخشهای بی وقفه ی من می چرخد

چقدر سبکم انگار قاصکی ام سوار بر بادهای بی قرار

باز می چرخم تا در سرگردانی روحم شنا کنم

تا در غربت دیارهای ناشناخته اشکی باشم شبنمی بر دل شقایقی

باد می آید من به آزادی ابرها غبطه می خورم........

همراه ابر و باد دور کوه می گردم جان میگیرم.

دل به لذت سادگی سپرده ام.

سادگی عین رهایی ست و رهایی زیبا ترین و خواستنی ترین حال آدمی ست

ابرها بالای تپه ها می چرخند و من به بی قیدیشان حسرت می خورم

در ابهت آسمان گم می شوم هوا کم کم تاریک می شود

و من به شقایق غریبی می نگرم که یاد آور غربت دلم

و دلیل گریز من به کوهستان است

چارچوب پنجره به یادم آمد و

چیزهایی که از آن دریچه دیده بودم

چشمهای گرگ ها.......ناله ی بره ها........

.شب خشن بی رحم در قاب پنجره گرمم شده......

.سرم به دوران می رود گرد و غباری که شهر را در بر گرفته بود

چشمان پر از پرسش ندا........

.لبخند عکس توی قاب سهراب

بی پناهی ترانه.............خدایا..........سر گیجه امانم را بریده

زمان راه نمی رود........

همه چیز متوقف شده شب همچنان منتظر و مردد صبح می ماند

 

 

پ ن.برای بردیای عزیزم بهترین ها رو آرزو میکنم ........گفتم که خندانم که یار اندر کنار آمد

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 17:40  توسط مونا  | 

بوی نم بارا ن درسرتاسر باغ ارم پیچیده انگار این بوی خوش

از درختان کهن سرو

تا ساقه های نازک چمن و امواج کوچک جویبار ها.

حتی در ریشه و جان من مشتاق جاری شده

وارد حافظیه شدیم

نفسی عمیق هوای جانبخش شیراز ذهن خسته ام را نوازش می دهد

روی پله های روبروی مقبره نشسته ام

دلم میخواهد سال ها همین جا روبروی حافظ باشم

چشمانم جز غبار طلایی عشق در این باغ جادویی با سروهای کهنسالش نمیبیند

آفتاب لطیف پس از نم باران دیشب جلوه ی حافظیه را بهشتی ترین کرده

به طاووس زیبای شیراز خیره شده ام هم او که پرهای رنگینش را بر روی زمین گشوده و

من محو تماشای اویم کنار مزار حافظ خوب من نشستیم از شوق دوباره ی دیدار گریستم

چونان زائران به طواف کعبه ی عشاق آمده ایم دیوان خواجه را باز کردم:

خوش آمد گل و زان خوشتر نباشد

که در دستت به جز ساغر نباشد

وقت رفتن که رسید فکر می کردم خواب دیده ام رویایی بود دیدار دوباره

از آنجا که دور شدیم بوی خوش عشق هنوز هم می آمد حس می کردم

همه ی شیراز به یک تصویر بزرگ از حافظ بدل شده و او

با همان نگاه رندانه اش مرا بدرقه می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 19:8  توسط مونا  | 

 

روزی در تپش بی ریای خورشید شعری در ورق پاره ای نگاشتم

انگار بهار بود که در دفترم می رویید و در سبزی خیالی شیرین به من می خندید

من از پاییز گفته بودم اما........

گل سرخ بود که در حریم گرفته و تاریک زندگیم با عطر عشق نقاشی می کرد

زندگی.....زندگی من کوچه ی بن بستی بود و من گمشده ای در تنهایی و تاریکی

قاصدکی از راه رسید ....... به ناگاه دستی به گرمی دستم را فشرد

در انتهای کوچه ی بن بست دری به رویم گشوده شد

باغی در رویایی شیرین

لبریز از کتاب های پر واژه و انبوه زلال خاطرات

اینجا باغیست در عریانی خیال

سبزینگی جنگل لطافت آبی دریاها

و آسمانش گستره ی پرواز سیمرغ

 

در سرخی عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:48  توسط مونا  | 

سنبله های فکر لطیف دیروز،روی خاک های بی طراوت امروز می پژمرند....

یادهای دیروز،در حریم واقعیت امروز گریه می کنند.

دیروزها،

دیروزهای کودکی،

آسمان اندیشه آبی تر بود.

روح سبز بود.

به انتهای سراشیبی تند،در کوچه ی بن بست به خانه ی تو رسیدم...

در را باز کردم.

خانه ای که روزی پر از عشق،

پر از اقاقیا،

پر از نور،

پر از.........

 

صدای خنده ی کودکانه ی ما بچه ها در حیاط خانه ی مادربزرگ پیچیده....

آب نمای فیروزه ای رنگ؛

تاب،

خنده ی ملکوتی تو....

 

صدای دف می آید.

به طرف مهتابی می دوم؛

برگهای خشک زیر پایم با ضرب دف........

از این بالا،به باغ خشکی می نگرم که روزی باصفا ترین جای دنیا برایم بود.

باز صدای دف دیوانه ام می کند....

صدای زیبایت در خانه پیچیده؛

باز حافظ می خوانی و مرا به مشاعره دعوت می کنی....

ساقی کجاست؟

شراب باید خورد؛که شرط راه مستی است.

در کنج اتاق شعری را خواندی که ناتمام ماند....

پایانش چه بود،که عمرت در ابیاتش سوخت؟

تابش شعله های دیروزها!

سیب گفتی؟

سیب؛

گندم نبود!

هرچه بود بهانه ی آغاز قصه بود.

کجای قصه بودی مادربزرگ؟

در گذشته ی قصه ها جاماندی...

در خانه ی نگارین ایرانی....

در میان گچ بری ها،

مرغ شدی

و

پرواز

را

آغاز

کردی.......

پ.ن1:سیب یا گندم؟بحث همیشگی ما!

پ.ن2:پرواز را بخاطر بسپار،پرنده مردنی ست....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:50  توسط مونا  | 

برگهای رقصان پاییزی بر بال خیال بازیچه ای می شوند در دستانم........

مهی ناپایدار بر ذهنم می خزد.....

همانند آن مهی که در دامنه ی دماوند کنار کور سوی چراغها.....

دم غروب.کوه و من.....

.سراشیبی رو به درختانی که مانند خیال ناپدید می شدند

و تنها صدای شاعرانه ی باد میآمد.من در امتداد جاده ای مار گونه.......

از دور سوی چراغها بیشتر می شد و من گمان می کردم

اینجا در این مه جهانی دیگر است

نماد زمانی که روزی از آن هبوط کردیم.

نماد آن روح اعظم که در ما دمیده شد

ترس دل انگیزی در من می دوید پای رفتن نداشتم.

دوست داشتم زمان همانجا متوقف میشد

و من تا همیشه در عبور مه می ماندم و همه ی دنیا

در آن پرده ی وهم انگیز می ماند

...............

اما باید می رفتم به سوی چراغ ها.به سوی صورتکها

تاریکی آمد.باید کوله بارم را ببندم دیگران میگویند:

نیاکان من روح پریشانی داشتند و هیچ خاکی اسیرشان نمی کرد مگرخاک عشق

باید راهی شوم......از خنده ها ی ماسیده بر ماسک های پوسیده خسته ام

اما باید راهی شوم...

پ.ن1:بنال بلبل بیدل که جای فریادست

پ.ن2:گر چه دوریم بیاد تو قدح میگیریم

بعد منزل نبود در سفر روحانی

پ.ن3:مانی جان جای شما اون بالا خالی بود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 11:43  توسط مونا  | 

 

در نگاشتن عشق"با کلک پاییز.در ماورای شقایق

می نویسم برای قلبهای آیینه سان که تنهای پاییزند

در اوج شعر بلند حافظ

برای پرستوهایی که به کهکشان می کوچند

یک طلیعه ی سبز.در نگاه ستاره گون دخترکان

دخترکانی که در شهر خورشیدند و

حسرتشان قطره ای نور

می نویسم به نام خدای نور و شعر و پاییز

خدایی که در گواه صداقت مرا خواند

در نگاه من دریا را دید که اشک می ریزد و از غروب آرزوها می ترسد...

او دید مرا که از پژمردن گل ستاره می شکنم

در آن هنگامه ی پاکی که خورشید می دمد.....

قلم نگارش ستارگان بی شمارش را به دست من سپرد

تا بلندای زیبای خورشید و دریا را به هم بیامیزم

او غزل نا تمام گل و پاییز را به من سپرد

زمزمه ی محبت را بر لبانم جاری ساخت و مرا

معلم

نام نهاد.تا آفرینشگر دوباره ی گل پرپر ستاره باشم

و من می نویسم در ستایش تو

در ستایش خدای آب و روشنی

خدای مهربانم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:41  توسط مونا  | 

خواب

دیشب خواب عجیبی دیدم.

روزبود. دیروز بود. دنبال تو میگشتم.

روی زمین در آسمان عزیزترینم

تو را پیدا نکردم! نمیتوانم باور کنم که تو از من مخفی میشوی

نمیتوانم باور کنم که تو مرا ترک کرده ای .

اگر ترکم نکرده ای اگر فراموشم نکرده ای اگر از من مخفی نشده ای

((پس کجایی؟!))

بیا برگرد فقط بخاطر من !

تو که مرا خیلی دوست داشتی . یکبار به من گفتی(یواشکی)

حتی بیشتر از بقیه بیشتر از .................

دیروز به دنبالت میگشتم

توی کوچه .توی خیابان

توی پارک. روی نیمکتی که همیشه می نشستی .

زیر آن درخت سپیدار..........

دیروز وقتی به پارک رسیدم و تو را آنجا دیدم تعجب کردم...............

تو آنجا نشسته بودی! زیر سپیدار بلند.

نزدیکتر که رسیدم آخ تو نبودی فقط شبیه تو بود .!

خانم مهربان دوست تو . همانی که قتی از راه میرسیدم

و خانه نبودی روی نیمکت کنار تو نشسته بود و وقتی مرا میدید میبوسید........

خانم مهربان آنجا بود وقتی دیدمش

وقتی مرا دید باز بوسید

اما بوسه اش شور بود............

چون با اشکهای هر دو بوسه ها شور شده بود

بوسه شور خیلی تلخ است تلخ مثل زهر .......

خوابم خیلی بد بود. همه جارا میگشتم

توی کمد توی دفترچه تلفن

 توی کتابهای تاریخ توی مجله ها

توی کیف پول مشکی ات .............

اما توی کیف فقط قرص های قرمزت که همیشه گمشان میکردی

راپیداکردم....................

قرصهایت پیدا شد

اما حیف خودت گم شدی!

خودت را هرجاهستی به من نشان بده

میخواهم فقط شعرهایم را برای تو بخوانم مادر !

خواهش میکنم به دفتر شعر من بیا!!

23 ـآبان 84

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 3:15  توسط مونا  | 

مشرق عشق

گاهی بدون بال میشه پرید گاهی روی زمین میشه پرواز رو حس می کرد

گاهی بدون قلم میشه نوشت گاهی یه صدای دور تو رو فریاد می زنه

گاهی یه حسی بهت دست میده که همه ی عمرت دنبالش بودی

و پیداش نمی کردی

و لذت همی عمرت به اون حس غریب بود

این حس غریب و زیبا چند شب پیش به جان و روح من دمیده شد

******

غروب یه شب تابستونی.در خنکای کوهستان.دور تا دور من

چنارهای کهن سال بلند بالا.بالای سرم آسمون

شاخه های چنار صورت آسمونو نوازش می کنه

تصویر بریده بریده ی ماه لا بلای شاخه ها گرفتار

چند تکه ابر سفید توسیاهی آسمون کشیده شدن

یه کاخ قدیمی مخوف با ارواحی سرگردان.

سعد آباد- کنسرت گروه شمس

و من در میان مردم. صدای سازها توی هم می پیچه یه حس فراموش شده

تو وجودم آروم آروم پا می گیره انگار از گذشته ها می آد

دست منو می گیره میبره...............

با صدای ضرب دف از زمان و مکان جدا میشم میرم به دیار مولانا

مولانا امام شهر.خرقه پوش بر در مسجد. نگاه اغوا گر شمس پارینه پوش

نگاه پر رمز و راز شمس

جلال الدین متحیر از سوال شمس از مرکب خود بر زمین می افتد

نه بر آسمان پر می کشد!

یا شیخ اشارتی کافیست که روح گرفتار ازبند زمین آزاد شود

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

جلال الدین محمد سجاده ی زهد و تعصب را در سماع می چرخاند

جلال الدین در بازار مسگران از خود بیخود می شود می رقصد و می چرخد

حسام حجره ی دلمردگی و روز مره گی را ترک می کند می چرخد

داروغه برای بندی کردن جلال الدین محمد می رود

خدایا چه می بینم.! داروغه در میان آهنگ دف و دیدن چرخش جلال الدین

ازخود بیخود می شود.جلال الدین(( مولانا ))میشود

همین مولای رومی .و عشق او از مشرق زندگیش طلوع می کند

آنی به خود باز آمدم کجا هستم؟شب- تاریکی-کسی با تارهای سازش بازی می کند

انگار روحم را به چالش میگیرد.انگار خودم نیستم(یک آدم روز مره)

برای لحظاتی خود واقعی ام می شوم آن من از یاد رفته!!

کسی از بی نهایت تاریکی صدایم می زند در میان این نغمه هایی

که تا مرز جنون می رساندم احساس سبکی دارم بدون بال می پرم

انگار در آسمان معلقم این صدا های فرا زمینی تا کجا می کشاندم؟!

می خواهم فریاد بزنم.

می ترسم! دستانم را از زیر روسری میان موهایم چنگ می زنم

تا این فریاد رهایی را در گلو خفه کنم ندایی از دیگر سو می خواندم

گفت که تو مست نه ای رفتم و سر مست شدم

گفت که دیوانه نه ای رو که از این خانه نه ای........

به اغوای خورشید عشق دیوانه تر از پیشم

فریادم در بی نهایت تاریکی می پیچد از جا بر خاسته ام

اما تنها نیستم

دیگرانی هم هستند با همان احساس من..........

به آسمان نگاه می کنم -به درختان چنار- به ماه .نیمه شب است

و من در هیاهوی ساز ها و صدای مردم گم.

آیا شمس زندگی. هر کدام از ما را بر می انگیزد؟!

آیا خورشید عشق بار دیگر از مشرق عرفان طلوع خواهد کرد؟؟!

صدا کن مرا صدای تو خوب است..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 17:11  توسط مونا  | 

از چارچوب محدود

باید

رها گشته

و در حریم لا یتناهی گام خواهم برداشت

و خواهم دید

فصلی را که:

 

((صدای پای عشق تنها صدایی ست که می شنوم

 

و دستهایم که در تهی بودن نورغرق می شدند

پیکرشان در هیچ دریایی نهفته نیست

 

و رد پای زمان را که شهری بود روی پیکر خاک

نشانی شده بر پیشانی کوه

و خواهم دید

آهی را که از دل طوفانی دریاها بر می خیزد

 

وآشیانه شاهینی که در قاف اندیشه ی انسان لانه دارد))

اینجا جایگاه نواهای تازه ایست

که در بال های شوق مردم آتش انداخته است

خاک های پراکنده

ترکیبی از سلول های ناطق انسان است

که در بستر زمان

و روی دوش باد های پریشان

به سوی احیای رستا خیز می روند

 

 

در عالم یک فرمول غرق گشته بود

و من در ابتدای بیداری خویش پرسه میزنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:1  توسط مونا  | 

زندگی

رویا ی سر در گمی که خستگی اش

کمال دلبستگی

و یا نهایت انتظار است

قلبهای عاشق

در تضاد باید ها و شاید های مکرر

به برزخ سردجدایی کوچ می کنند

و من ابری که در ابتدای وسعت صحرا

 

در اغتشاش برگهای آرامش

حریر پیکر بادهای آشفته را لمس کرده ام

 

خیال می کنم

نهال آرزوهایم از تکثیر آفتاب می میرند!

خیال می کنم

خورشید دلخوشیم غروب می کند

خیال می کنم

دستهایم در آرزوی چیدن برگ آرامش زرد خواهد شد

اما هنوز دستانم

در قیامت اندوه جاودانه سبز می گردند

در شاهراه تکامل

بادی سرگردان

سرود نسیم را زمزمه می کند

و آیه های هوشیاری

 

ابرهای روشن رویش را

 

از خواب زمستانی بیدار خواهند کرد

 

از شوق سرشار خواهم گشت

می دانم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:27  توسط مونا  |